کرانه های زندگی

Hold my hand while you cut me down

کرانه های زندگی

Hold my hand while you cut me down

کرانه های زندگی

می ترسانَدَم قطار،
وقتی که راه می افتد
و این همه آدم را
از آن همه جدا می کند
حالا نوبت باد است
بیاید،
چند دستمالِ خیسِ مچاله شده
و یک کلاهِ جامانده در ایستگاه را
بردارد، ببرد
بعد شب می آید
با کلاهی که باد برده بود،
آن را
بر ایستگاه می گذارد به شعبده،
ادامه ی شعر تاریک می شود...
از این جا
با دوربین مادون قرمز ببینید:
چند مرد، یک زن
که رفته بودند با قطار،
نرفته اند...
دستمالی را که باد برده بود
نبرده است
اصلاً ریل
کمی آن طرف تر تمام شده
و این قطار ِ زنگ زده
انگار سال هاست
همان جا ایستاده است
مسافرانش
حرف می زنند
قهوه می خورند
می خندند
و طوری به ساعت هایشان نگاه می کنند
که انگار نمی بینند
عقربه به استخوان شان رسیده است
«ازگروس عبدالملکیان»

آخرین نظرات
  • ۲۶ اسفند ۹۴، ۱۵:۴۲ - فاطمه نظری
    :)

Open your mind

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۴۹ ب.ظ


تو این روزا که همه چی داره با نهایت سرعت میگذره و خوب یا بد خاطره میشه واس ما.پاندول ساعت به ما میگه که فرصتی نمونده ،مایی که تو خیلی از مسائل محو میشیم و شدت شلوغی و خستگی حاصل از اون به ما اجازه نمیده که یه ذره هم به درونمون برسیم به تفکراتمون به اون قسمتی از بدن ما که باعث تمایز ما با سایر جاندارن وحتی اشیاء میشه، یعنی ذهن ما.واقعا چند نفر از ما قدرت های حقیقی ذهن رو میشناسه؟شاید این جمله از نظر شما کلیشه ای باشه ،شاید فکر میکنید حرف زدن در این مورد خیلی راحت تر از عمل کردنه.ولی همین طرز تفکر ماس که باعث تنزل و درجاموندن ما میشه،بایه گفتگوی ذهنی با خودمون یه موضوعی رو تصویب میکنیم یا موضوعی رو منحل میکنیم و حتی پرونده ی اون رو به بایگانی میفرستیم،به طور مثال؛تو تی وی مصاحبه ی یه فرد موفق رو میبینیم ،و پیش خودمون فکر میکنیم که «چی میشد اگه منم میتونستم مث این موفق باشم ، مگه من چیم از این کمتره » بعد ذهن راحت طلب ما شروع میکنه به بررسی این موضوع که چطور اون فرد تونسته که به این جایگاه برسه ، چقدر کارسختیه ، نمیشه ،شرایطش محیا نیس ، نمیتونم ... خلاصه تو یه گفتگوی مسخره ی ذهنی سروته این قضیه روهم میاریم وخلاص. تمام بحث من همینه... که چرا ذهن ما انقدر کسل وناامید و منفی باف رشد پیدامیکنه؟چراسطح تفکرات ما انقدر پایینه ومانسبت به اون بی اهمیتیم؟مگر غیر از اینه که تموم بودونبود ما موجودیت ما همین قدرت درونی وفکری وذهنی ماس ...وگرنه اگه زندگی کارو تلاش واسه خوردن وخوابیدن ولذت طلبی بود موجودیت ما چه تفاوتی با یه گربه داره؟اونم صبح تا شب واسه خوردن وخوابیدن خودش رو به زحمت میندازه.
درسته که ذهن ما هرلحظه درگیره وآرامشی از لحاظ فکری نداریم،توکشوری زندگی میکنیم که بدون تعارف همه مث زامبی صبح تا شب واسه ابتدایی ترین نیازهاشون به انواع مختلف درحال رنج کشدین هستن ، ولی بازم توجیه مناسبی نیس، چون همه ی این عوامل بیرونی زمانی تاثیر گذار هستن که مابه اونهااین فرصت رو بدیم ، توانایی کنترل اونارو نداشته باشیم ، نتونیم مسئولیت زندگی خودمون رو به ذهن خودمون واگذار کنیم.
خلاصه این که از نظر من بیش از 80 درصد موفقیت و جاودانگی ما شالوده ی تلاش ذهنی ماس وبقیه اون تلاش جسمیه و ما نباید دراسارت این همه مشکلات وروزمرگی ؛ خودواقعیمون یعنی ذهنمون رو فراموش کنیم و به حال خودش رهاکنیم.باید وارد مسیر بشیم واهدافمون رو با تکیه برتوانایی های ذهنیمون رو به مقصد دلخواه هدایت کنیم. واین عادی بودن رو مچاله کنیم وبندازیم تو زباله دونی.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۲۰
سید هادی احمدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی