کرانه های زندگی

Hold my hand while you cut me down

کرانه های زندگی

Hold my hand while you cut me down

کرانه های زندگی

می ترسانَدَم قطار،
وقتی که راه می افتد
و این همه آدم را
از آن همه جدا می کند
حالا نوبت باد است
بیاید،
چند دستمالِ خیسِ مچاله شده
و یک کلاهِ جامانده در ایستگاه را
بردارد، ببرد
بعد شب می آید
با کلاهی که باد برده بود،
آن را
بر ایستگاه می گذارد به شعبده،
ادامه ی شعر تاریک می شود...
از این جا
با دوربین مادون قرمز ببینید:
چند مرد، یک زن
که رفته بودند با قطار،
نرفته اند...
دستمالی را که باد برده بود
نبرده است
اصلاً ریل
کمی آن طرف تر تمام شده
و این قطار ِ زنگ زده
انگار سال هاست
همان جا ایستاده است
مسافرانش
حرف می زنند
قهوه می خورند
می خندند
و طوری به ساعت هایشان نگاه می کنند
که انگار نمی بینند
عقربه به استخوان شان رسیده است
«ازگروس عبدالملکیان»

آخرین نظرات
  • ۲۶ اسفند ۹۴، ۱۵:۴۲ - فاطمه نظری
    :)

از تولد تا مرگ با آلبوم نگار از سورنا

جمعه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۵۷ ق.ظ

با تولد آغاز شدم در زمره مردگان ، وبا پیکری فرسوده در میان آوار ،در میان تباهی ،مرگ رابه دوش کشیدم وخود را زخمی ورنجور ولی مغرور وگستاخ به اوج رسانیدم واینک به عقب تر می اندیشم ؛ابتدای این بیهودگی ،آمیختن شهوت آلود اجساد وزائیدن شیاطین واشباح واین چرخه ی دوار که اجساد با آن خوی گرفتند ؛ گزینشی نبود ،گریزی نبود ..حتی مرگ هم بیراهه بود در پی راه فرار، کجاست؟؟ کجاست؟؟ زمزمه ی آفرینندگی واینسان نسیمی پاک میوزد ،نگار پدید می آید ، اشباح رانده میشوند برای لحضاتی چند رشته های بیهودگی گسسته میشوند وبر قطره های شبنم لرزان عشق نقش می بندد ؛ سرمست غرور خویش ؛ در میان اجساد استوار،زمین وآسمان را به سخره میگیرم ،خودرا در این خاموشی که چون اقیانوسی پهناور است شناور میبینم ...اما باز به نقطه ی اول میرسم ، این بیهودگی ؛ این عفونت هستی ، این دانستن وادراک مرا مسموم کرده ...دراین اقیانوس خاموشی درجستجوی کشتی برای نجات درجستجوی نور ؛جاری میشوم بی پروا میخواهم به دل اقیانوس بزنم،خاموشی را باآغوش باز میپذیرم وخود را به مانند مرفین در شاهرگ ابدیت تزریق میکنم ..نور بیهودگیست ،برهنگی حقیقت را نورنخواهد پوشاند. مرفین بیهودگیست ، زجه های خستگان ابدیت را مرفین امید به آرامش نخواهد رساند ...زمان همچو آتش گر میگیرد، شعله اش دامن فرومایگان را خواهد گرفت؛ در ژرفنای روان خویش حرارت آتش را حس میکنم ؛ سکوت هولناک خشم  را حس میکنم . واینک روان و خشم وجسم ونفس خویش را ترک میکنم، آنها به پاکی پامال شده ام ریشخند میزنند.آنگاه نقاب خرسندی خویش را به چهره می آویزم ...باد پریشان که از وزیدن دروغ به اعماق اندیشه ها که در پس حماقت توربین ها سرخوش است ...نقاب را از چهره ام  می رباید ومن چون توفان زخمدیده یا ذرات معلق خویش پرواز خواهم کرد؛ قدرت بیهودگی را می ستایم ؛محو خواهم شد در خاموشی و مرگ بی آزار و شکوهمند مرا نوازش میکند و تمام خواهم شد ؛پایانی سزاوار سکوت.

«سید هادی احمدی»

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۲۸
سید هادی احمدی

نظرات  (۱)

سال نو مبارک
پاسخ:
مرسی..همچنین برای شما هم .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی